as;cbuascasc - تاریخ: 1393/2/24 ساعت: 17:02
کنارش گذشتند، نگاهش کردند. سلامش گفتند: "صبح بخیر!" اما او پاسخی نداد.  به‌خاطر آورد که چه با‌ید می‌کرد. حالا روز بود و او می‌بایستی برای پرهیز از گشتی‌ها، شبا‌نه از کوه می‌گذشت. بی خطرترین راه همین بود. آن‌ها چنین گفته بودند. تفتگ‌ها‌یش را برداشت و بر شانه‌اش انداخت. از جاده بیرون رفت و به کوه زد و...
qdu;bdw;qwd - تاریخ: 1393/2/24 ساعت: 16:54
اید شب پیش، که: "چه به‌تر که تاریکست. این‌طوری ما را نمی‌بینند." یادش نمی‌آمد کی گفتند. زمین زیر پا‌یش فکرش را پریشا‌ن می‌کرد.  حالا که بالا می‌رفت، دوباره زمین را می‌دید. احساس کرد که به‌سوی او می‌آید، محاصره‌اش می‌کند، می‌کوشد خسته‌ترین جای تنش را بیابد و بالای آن قرار گیرد، روی پشتش همان‌جا که تف...
aslcasc - تاریخ: 1393/2/24 ساعت: 16:48
کهکشان است که هنوز عشق دارد! دیترویت ۲ و ۳ امتحانش کردند و دیدند خیلی گران درمی‌آید، خوب، آْلانایی‌ها هم دیدند که ثبات اجتماعی را برهم می‌زند و هنوز هم فرصت نشده که به موراشا یا دورن ۵ واردش کنند. ولی گفتم که، حرفه‌ی زمین مسایل غیر عملی است و از آن پول در می‌آورند.» کشاورزی هیکلی پرسید: «پول؟» «چرا ...
qw;dqw;dbqwd;qwd - تاریخ: 1393/2/21 ساعت: 5:29
و نه سالگی مزرعه‌اش را فروخت، همه‌ی پیراهن‌های تمیزش را در یک کیف دستی محکم و بادوام جا داد، بهترین لباسش را با جفتی کفش پیاده‌روی خرکار پوشید و از فرودگاه شهر اصلی کازانگا سوار شد. بالاخره به زمین آمده بود، جایی که رؤیاهایش باید به حقیقت می‌پیوست، چون که این‌جا بر ضد ناکامی قانون داشتند. به سرعت رو...
qw;dqwd; - تاریخ: 1393/2/21 ساعت: 5:23
ها کارتان کشاورزی است دیگر؟ خوب حرفه‌ی زمین هم چیزهای غیر عملی مثل دیوانه‌بازی، زیبایی، جنگ، مستی، سرخوشی، اصالت نژاد، وحشت و توی همین مایه‌ها است. مردم از همه جا، از سال‌های نوری آن‌ورتر می‌آیند که این چیزها را تجربه کنند.» زنی پرسید: «عشق هم؟» پیله‌ور با ملایمت گفت: «پس چه دخترم، زمین تنها جای کهک...
qwdlbqwd; - تاریخ: 1393/2/21 ساعت: 5:04
بالاخره به زمین آمده بود، جایی که رؤیاهایش باید به حقیقت می‌پیوست، چون که این‌جا بر ضد ناکامی قانون داشتند. به سرعت روند معمول اداری در فرودگاه نیویورک را طی کرد و با قطار زیرزمینی به میدان تایمز رفت. وقتی آن‌جا از زیرزمین بیرون آمد، نور چشم‌هایش را می‌زد. کیفش را محکم چسبیده بود، چون چشمش را از کیف...
dlqwdq;wdbqwd; - تاریخ: 1393/2/21 ساعت: 4:22
ی، اصالت نژاد، وحشت و توی همین مایه‌ها است. مردم از همه جا، از سال‌های نوری آن‌ورتر می‌آیند که این چیزها را تجربه کنند.» زنی پرسید: «عشق هم؟» پیله‌ور با ملایمت گفت: «پس چه دخترم، زمین تنها جای کهکشان است که هنوز عشق دارد! دیترویت ۲ و ۳ امتحانش کردند و دیدند خیلی گران درمی‌آید، خوب، آْلانایی‌ها هم دی...
lascvcsac - تاریخ: 1393/2/18 ساعت: 23:29
سیمون به نوشیدنی‌فروشی نزدیک رفت و یک لیوان کوکاکولا سفارش داد. متوجه شد دست‌هایش می‌لرزند. به زحمت آرامشان کرد و بعد شروع کرد نوشابه‌اش را با نی مک زدن. به خودش یادآوری کرد که نباید درباره‌ی زمین با معیارهای خودش قضاوت کند. اگر مردم زمین از کشتن آدم‌ها لذت می‌بردند و قربانی‌ها هم با مردن مشکلی نداش...
;2e12e21ee - تاریخ: 1393/2/18 ساعت: 23:22
پیشانی‌اش را مالید و سعی کرد متعجب به نظر نرسد. بالاخره این‌جا زمین بود و هر چیزی تا وقتی بازدهی تجاری داشته باشد، مجاز بود. پرسید: «جایی هم هست که به مردان تیراندازی کنند؟» مسوول گفت: «آری. ولی تو که آدم منحرفی نیستی، ... یا هستی؟» «معلوم است که نه!» «زمینی نیستی؟» «نه. از کجا فهمیدی؟» «از لباست. ه...
qwludqvd; - تاریخ: 1393/2/18 ساعت: 23:15
ئاترها و سینماها بود که در دیوارشان پر از آگهی‌های دوبعدی، سه‌بعدی یا چهاربعدی، طبق ترجیح ناظر، بود. و چه آگهی‌ها و جاذبه‌هایی! سمت راستش اعلانی پارچه‌ای آویزان بود که رویش نوشته بود: شهو‌‌ت‌رانی در ونوس! مستندی از فرآیند آمیزش بین ساکنان جهنم سبز! مبهوت کننده! رسواگرانه! افشاگرانه! می‌خواست تو برود...
dlb;qwdqwd - تاریخ: 1393/2/18 ساعت: 23:08
-د: «بودم ... عاشق بودم، حالا هم سفر می‌کنم. خوب، رفقا این کتاب‌ها ...» سیمون کتاب شعری قدیمی را به قیمتی گزاف خرید و همچنان که آن را می‌‌خواند، رؤیای شور عشق زیر نور مهتاب مجنون، تلألو پرتو سپیده‌دم بر لبان تفته‌‌ی عشق‌بازان، بدن‌های درهم و شوریده‌ی عشق و کر از غرش خیزابه‌ها روی ساحل تاریک دریا را ...
qwdwqdqwd - تاریخ: 1393/2/18 ساعت: 22:59
مه خوش‌هیکل، خوش سر و زبان، رک و قانع بودند، پای گشت و گذار روی تپه‌ها یا شنا در جوی‌های آب. برای زندگی مشترک هم شرکای وفادار و ثابت قدمی بودند. اما اصلاً چیزی از رمانتیک بازی سرشان نمی‌شد! با آن برخوردهای شاد و راحت روی کازانگا می‌شد کلی خوش گذراند. اما چیزی بیشتر از خوش گذراندن گیر کسی نمی‌آمد. سی...
qwdqbwbd - تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 4:07
عه تأثرانگیز «اولین تأسف» و اثر دیگری از او به نام «گرازیلا» می‌باشد. در شصت سالگی تنگدست و مقروض شد، پس ناچار برای آنکه وجه معاشی تحصیل کند و زندگی خود را به نیک‌نامی و افتخار ادامه دهد به نویسندگی همت گماشت، ولی با آنکه در هجده سال باقی عمر خویش آثار فراوان از نظم و نثر منتشر ساخت بر فقر و تنگدستی...
ashac;ashba;a - تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 4:01
ت و زیر دست مادری مهربان، حساس و کاردان تربیت شد. تحصیلاتش در کودکی ترتیبی نداشت. در دوازده سالگی برای اینکه زبان لاتین بیاموزد او را به کشیشی سپردند، ولی چون در این زبان پیشرفتی نکرد او را به مدرسه شهر (میلی) فرستادند. در سال 1809 چون تحصیلاتش در آن مدرسه به پایان رسید و به میلی بازگشت و در آنجا به...
qwdbqw;d - تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 3:50
ر کرد و آخرین اثر شعری او به نام "برگزیده‌ها" در سال ۱۸۳۹انتشار یافت. بهترین اثر شعری لامارتین "دریاچه" است که خودش هم به آن علاقه داشت. لامارتین حوادث عادی زندگی روزمره را به زبان ساده و با یک دید زیبای شاعرانه به رشته تحریر درمی‌آورد. لامارتین به زندگی آمیخته به تقوی، مذهب کاتولیک، به پرستش طبیعت ...
qwldbqwd; - تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 13:07
از رو زدم به برق و همونجا نشستم ... حوصله چایی دم کردن نداشتم ... یه لیوان پر کردم و گذاشتم جلوم ... صدای آرتان از پشت سرم بلند شد:- برای منم بریز ...نگاش کردم ... ریشش هنوز روی صورتش بود و پیدا بود قصد اصلاح کردن نداره ... یه لیوانم برای اون ریختم ... نشستیم روبروی هم ... به بخار چایی خیره شده بودم...
qwldhqbwd; - تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 13:01
نه ... مرگ رو ترجیح می دادم ... توی پنجمین روز داشتم مسیر آشپزخونه به اتاقم رو طی می کردم که در خونه باز شد و اومد تو ... همونجا سر جام خشک شدم ... این آرتان بود؟!!! این مرد ژولیده .... با موها و ریش های آشفته ... چشمای کدر و هیکل آب رفته ... خود آرتان بود یعنی؟!!!! ساکشو انداخت روی زمین ... تکیه دا...
ascba;scacs - تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 12:56
ای در بلند شد ... ساعت از دوازده گذشته بود ... نمی خواستم حتی از اتاق برم بیرون دو تا داد سرش بکشم ... بی فکر! ... دراز کشیدم روی تخت ... حالا که اومد خیالم راحت شده بود و می تونستم راحت بخوابم ... یهو در اتاق باز شد ... ناخودآگاه نشستم ... ارتان توی چارچوب در ایستاده بود ... با موهای ژولیده ... چشم...
qldbqw;d - تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 12:51
شه ...- واسه چی مدیونه بهش؟- به خاطر طرلان ... طرلان با حرفای آرتان راضی شد نیما رو بپذیره ...شبنم آه کشید و رو به بنفشه گفت:- پاشو بریم ...- کجا؟!- پاشو بریم من یه عالمه کار دارم ...با ناراحتی گفتم:- شبنم ناراحت شدی؟! به خدا خیلی دوست داشتم واسه عروسیت بیام ...- عروسی من به جهنم ... ولی اینو بدون م...
as;cnascasc - تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 12:34
هش بگم : به جون سامان حالم خوب نيست ... دلم تورو مي خواد . هيچ كس واسه من مثل اون نميشه . مي خوام داد بزنم بگم من فقط سامان رو مي خوام . فقط و فقط... خطم خيلي مزاحم داره. خيلي... وقتي زنگ ميزنن و من جواب نمي دم ياد خودم ميوفتم . مي ترسم به سامان زنگ بزنم و جواب نده و من حس كنم مزاحمم واسش! واقعا مزا...